| 88شب یلدا |
| ساعت ٥:۳۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧ |
|
این هفته دیگه ترم تموم می شه! باز که سرعت اینترنت رو آوردن پایین!! حتی یاهو هم باز نمی کنه! تازه الان که اینا رو می نویسم مطمئن نیستم بلاگفا رو هم باز کنه! به قول یکی از وبلاگ نویسا این جور مواقع باس واستی سر میدون و پستی که نوشتی از رو کاغذ بلند بلند بخونی! هر کی هم نظر داشت دستش رو ببره بالا!!! بگذریم! راستی قانون جدید رو شنیدین؟ این که متاهلین تو ارشد 20 درصد سهمیه دارن؟ بالفور هم تصویبش کردن نامردا!!!!
آخه بی انصافی محضه! خب اگه تاثیر معدل رو می بردن بالا می گفتم دندم کور! چشمم نرم! باید اونی که دوره ی لیسانسش بیش تر زحمت کشیده با من یه فرقی داشته باشه! ولی تو این یه فقره من هیچ نقشی نداشتم! باور کنین!!!! من سعی خودم رو کردم! کلی به هر چپر چلاغی نخ دادم! طناب دارم! زنجیر دادم ولی افاقه نکرد که نکرد! مثلا اینا با این طرحشون می خوان ما واسه ازدواج سخت گیری نکنیم! حق هم دارن والله! آخه نیست شونصد تا خواستگار اومد و من رو هر کدوم یه عیب گذاشتم! یکی رو گفتم از رنگ کفش ننه ش خوشم نیومده! یکی رو گفتم از اسم عمه ی باباش خوشم نیومده! یکی رو گفتم ...!
حالا روزی که استادمون این حرف رو سر کلاس زد پسرا شروع کردن به داد و بیداد: یعنی چی؟ این چه قانونی ئه؟ مگه زورکی ئه؟؟؟؟ من و سارا ماتمون برده بود!!! تازه اینا ناز دارن واسه ما!!! یکی نیست بگه بزغاله ها! ما حکم بیست درصد سهمیه داریم برای شما!!! یه حالت تخته سیاه تو راهروی دانشکده گذاشته بودن که هر کی هر چی دلش می خواد بنویسه! یکی نوشته بود: نحوه ی سهمیه بندی ارشد: صیغه: 10 درصد یک زن: 20 درصد دو زن: 40 درصد!!!
خلاصه ایها الناس!!به فک و فامیلا بگین بیست درصد سهمیه داره این جا مفت و مفت داره خاک می خوره!!! از ما گفتن بود! ********** یلدای امسال با یلداهای قبل فرق داشت!چون تو یه جمع مجردی برگزار شد! سمانه از تهران اومده بود کارای فارغ التحصیلی ش رو انجام بده و بره! واسه همین تصمیم گرفتیم برای آخرین شبی که مشهده با هم بریم پیتزا! قبلش رفتیم پاساژ تک تا برای طاهره لپ تاپ بخریم!! کلی اون جا مغازه ها رو گشتیم! گفتیم حالا که این فروشنده ها همه ش می خوان واسه ما کلاس بذارن و اصطلاحاتی که حالی مون نمی شه بگن بیا ما هم براشون کلاس بذاریم! آقاهه می پرسید از لپ تاپ بیش تر چه استفاده ای می خواین بکنین؟ (من با لهجه ی غلیظ آکسفوردی!!!): سیمو لی شن ( شبیه سازی) طرف حالیش نمی شد: عذر می خوام! یعنی دقیقا برای چه کاری؟ من: کل کو لی شن!!!! باز نمی فهمیدن باید همون معادل فارسی رو به کار می بردیم! اکثرا "دل" رو پیشنهاد دادن. گفتن با این پولی که شما می خواین بدین دل بهتره! ولی آخرش طاهره گفت: تحقیق کرده اچ پی بهتره. دیگه 4 نفری رفتیم و براش تخفیف گرفتیم! 930 تومن رو داد 860! منتها با گارانتی. البته شاهکار نکرده بود! بیش تر از اینا روش کشیده بود. تو پاساژ یه کیس قرمز خوشگل دیدم به سارا می گم: اون جا رو ببین چه کیس خوشگلی! می گه: کو؟ کجاست؟ می گم: اون جاست دیگه! می گه نمی بینم! پرسیدم کجا رو نگاه می کنی تو؟ می گه دنبال اون پسره که می گی خوشگله می گردم دیگه!!!!نکنه منظورت کیس کامپیوتر بود؟؟!!!! بعد هم رفتیم پیتزا! قرار بود سمانه و طاهره رو منو سارا مهمون کنیم! به خاطر این که مشهدی جمع ما دو تا بودیم! دو روز قبلش سارا اس ام اس زده بود به طاهره که قرار پیتزا رو معلوم کنین! پیش خودمون فکر می کردیم طاهره می گه: نه بابا! پیتزا نمی خواد و بی خیال و ...! ولی بعد طاهره اس ام اس زد باشه! با سمانه هماهنگ می کنیم خبرشو بهت می دیم! گفتم سارا شب می ری خونه گوشیتو خاموش کن!!!! اصلا همین الان زنگ بزن بگو تو گوشیم ویروس افتاده به این و اون اس ام اسای الکی می فرسته! خلاصه ماشین حساب برداشتیم و داریم حساب کتاب خرج پیتزا رو می کنیم!!! به سارا گفتم: ولش کن! واسه اون دو تا می خریم! ولی واسه خودمون نمی خواد بخریم! گفت: آره! مثل صحابه ی پیامبر می ریم تو تاریکی الکی دهنامون رو می جنبونیم و ادای خوردن در میاریم!!! خلاصه دل به دریا زدیم و رفتیم!
از اول شب با این سمانه کل مینداختم که من با چه دلی پول پیتزای تو رو بدم آخه!!! همون جا می خواستم به مامانم زنگ بزنم بگم دیر تر میام بچه ها می گفتن: بگو می خوای ما رو مهمون کنی! گفتم: عمرا! تازه باید به مامانم بگم یک قرون هم خودم پول نمی دم مامان!!!! باور کن!!! من دستاورد رنج و زحمت بابا رو یه شبه تو شکم این مفت خورا نمی ریزم!!! اگه بفهمه که شما مهمون منین که شب خونه رام نمی ده!!! باس بگم به زور دوستام منو بردن پیتزا فروشی و برام پیتزا خریدن!!!! حالا تو پیتزا فروشی دم به دم داریم از پیتزاها عکس می گیرم! ملت هم با تعجب ما رو نگلاه می کردن! این دو تا عکسی رو هم که این جا گذاشتم مال اون شبه! مدیونه هر کی فکر کنه این عکسا رو واسه یادگاری و این لوس بازی ها گذاشتم!!!! قصدم فقط پز دادن بود و بس!! ترسیدم شماها باور نکنین که ما واقعا رفتیم پیتزا!!!
******** تو سالن مطالعه نشسته بودیم و داشتیم حرف می زدیم که نمی دونم کی سر حرف رو باز کرد که بعضی مردها چقدر عاطفی هستن! می گفتم آره! مثلا خانمشون که داره تو یه جمعی صحبت می کنه با لبخند نگاش می کنن! چقدر حرکاتشون دلبرانه س !!! فاطمه گفت: آره! من هم از مرد عاطفی خیلی خوشم میاد! سارا گفت: آره منم!!!! عجب! این دوستای من چه تمایلات عجیبی دارن!!! فکر کنم بچگی بهشون مولتی ویتامین کم دادن! بحث ادامه پیدا کرد که فاطمه گفت: مثلا همین نیمای ما!! خیلی پسر عاطفی ایه! موقعی که روز مراسم عقد خانمش از آرایشگاه اومده بیرون بهش گفته: چه خوشگل شدی پدرسگ!!! گفتم: زن داداشت با چه رویی اومده اینو واسه ت تعریف کرده! فاطمه می گه: چی می گی! کلی هم ذوق کرده بود! وقتی اینو داشت تعریف می کرد گونه هاش گل انداخته بود و یه عالمه احساس غرور می کرد! مرد عاطفی هم نخواستیم!!! ********* چند روز پیش با سارا حین درس خوندن موزیک گوش می کردیم. منتها به حرمت دهه آهنگ ها غمگین گذاشته بودم. موزیک اولی که داشت می خوند سارا گفت: این آهنگ منو یاد مهدی میندازه! بهت گفته بودم یه زمانی عاشق مهدی بودم؟ گفتم: به شوخی می گفتی ولی فکر نمی کردم جدی باشه! - چرا جدی بود!!!! ولی در قالب شوخی می گفتم که ضایع نباشه! موزیک بعدی شروع شد گفت: وای حمیده! این آهنگ منو یاد سامان میندازه! بهت گفتم یه زمانی عاشق سامان بودم؟ - شوخی می کنی!!!! تو که اصلا ندیده بودیش! هم اتاقی داداشت بود فقط صداشو شنیده بودی! - آره خب! من کلا عاشق آدم هایی که ندیدم می شم!!! حالا حمیده! تو تا حالا عاشق کسی نشدی؟ - من: والا ما که به اندازه ی موهای سرمون عاشق شدیم ولی کسی به اندازه ی موهای تو دماغش هم عاشق ما نشد!!!! - نه جدی می گم! تو دانشگاه؟ - مممم!!! حالا بذار فارغ التحصیل که شدیم و چند سال که گذشت برات می گم!!! کلا من بعضی واقعیت های زندگی رو گذاشتم که 70-80 ساله که شدم افشا کنم!!!! تا از اون زمان و مکان فاصله بگیرم! مثل این خواهر ما که وقتی عروس شد و از این خونه رفت تازه فهمیدیم شیشه ی گاز رو اون شکسته! فلان وسیله رو اون سوزونده!!!! فلان دستگاه رو اون خراب کرده!!!!!
فرض کنین 80 ساله شدم تو بستر مرگ! به نوه هام می گم: به عنوان آخرین خواسته برین بهروز آقا میوه فروش رو صدا بزنین بگین بیاد! می گن: همونی که استاد حل تمرین فلان درست بود ننه بزرگ؟! آره همون!!!! بعد اون هم پا می شه میاد: می گه: چی شده مادر! خدا بد نده! می گم: مادر ننه ته!!! 4 تای من سن و سال داره به من می گه مادر! گوش کن ببین چی می گم مرد! من یه زمانی کشته مرده ت بودم! ولی توی خنگ نفهمیدی! یادته همه ش میومدم تو اتاقت ازت مسئله می پرسیدم قدرت خدا هیچ کدوم رو هم یاد نداشتی حل کنی؟ اون هم می گه: هااااااا! یادم اومد! از تو چه پنهون ننه حمیده! من هم خیلی می خواستمت! ولی هیچ وقت جرات این که ابراز کنم نداشتم و به خاطر تو یه بار بیش تر ازدواج نکردم! حمیده هم اشک تو چشماش جمع میشه و می گه: من که هیچ وقت ازدواج نکردم اما نه به خاطر تو! بعد یه کم فکر می کنه می بینه زشته بگه به خاطر این که خواستگار نداشته! حرفش رو عوض می کنه: می گه! چرا! همون به خاطر تو ! من هم هیچ وقت ازدواج نکردم!!!!! بعد که به خودش میاد و می بینه چه عمری ازش هدر شده و چه عشق باشکوهی براش مخفی مونده بوده دهنش باز می شه و شخصیت واقعی ش نمایان : : ای به قبر ننه بابات .. !!!! ای به روح آبا و اجدادت! ای مردک ملنگ! فلان... بیب بیب بیب (سانسور!)!!!! نکته ی انحرافی داستان: حمیده که ازدواج نکرده بود! پس اون نوه ها مال کی بودن؟ خب معلومه! نوه ها در اصل نوه های شوهرش از اون زنش بودن!!!زن قبلی شو واسه این که نازا بود و بچه ش نمی شد طلاق داد! در واقع حمیده ننه بزرگ اندرشون می شد!!!! ******** سارا: دیشب یه خواب وحشتناک دیدم حمیده! - چه خوابی؟ - خواب دیدم امتحان عملیات داریم ولی سوالا مال درس محیط زیسته! من هم بلد نبودم حل کنم! سلجوق هم بالا سرم می گفت: اینا که آسونه! - خاک تو سرت! خواب وحشتناکت همینه؟؟؟ - چطور؟مگه خوابای وحشتناک تو چه جوریه - هیچی! خواب می بینم اومدم دانشگاه! به کلاس که رسیدم می بینم اصلا لباس تنم نیست!!!!
************* ای خوااااااااااهر! داشتم خفه می شدم! چقدر خاطره ی تعریف نشده تو حلقم گیر کرده بود! تازه بعضی های دیگه ش موند واسه پست بعدی! فعلا گردناتون رو ماساژ بدین!
******** پی نوشت پرایدی: آدم ها از آن چه شما در اینه ی ذهنتان می سازید معمولی تر هستند! پس اگر زمانی را که صرف کشف پیچیدگی ها و رمز و رازهای درونی دیگران می کنید وقف کشف خود کنید به نتیجه ی بهتری خواهید رسید! ********* به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز فرو ریخت پرها نکردیم پرواز ببخشای ای روشن عشق بر ما، ببخشای! ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم ببخشای اگر روی پیراهن ما ، نشان عبور سحر نیست ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر، خبر نیست نسیمی گیاه سحرگاه را در کمندی فکنده ست و تا دشت بیداری اش می کشاند و ما کم تر از آن نسیمیم در آن سوی دیوار بیمیم ببخشای ای روشن عشق بر ما، ببخشای! به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز فرو ریخت پرها نکردیم پرواز استاد شفیعی کدکنی
کلمات کلیدی:
|
|
| رجوع موقت!! |
| ساعت ٦:۱٠ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٤ |
|
و خزن برن این جه!!!!
Va khezen beren inje:
translate for 2zari kaj ha: stand up & come here!!!!!
ها چیه؟ برن دیگه!!! یه کلیک خوردو که ورچپه تان نمکنه!!
What? Come now! A tiny click couldent be left you!!!
کلمات کلیدی:
|
|
| هم کیفم خوشگله هم خودم!!! |
| ساعت ٦:٥٧ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧ |
|
بالاخره لوله کشی منزل ما و مراسم خواستگاری رفیقمون هم به خوبی و خوشی تموم شد! همین رو بگم که ما لوله هامون برامون تا چندین سال دیگه موندگاره ولی خواستگار سارا همچون کش شلواری بود که ولش کردند و در رفت!!!(آیکون قهقهه ی خبیثانه!!!) ****** چند وقت پیش با سارا فکر می کردیم که خیلی وقت ها ما سر چیزهایی مبارزه کردیم که هیچ کدوم ارزشش رو نداشتن!! چقدر اصرار کردیم که نوعی ما رو حرارت پاس کنه و چقدر غصه خوردیم ولی حالا که گذشته می فهمیم بهتر که پاس نکرد ! چون بدترین استادها و شلوغ ترین کلاس ها نصیب همین گروه پاس کرده های حرارت شد! چقدر اصرار داشتیم فلانی استاد راهنمامون بشه و حالا می فهمیم بهتر که نشد! چون مثل استاد فعلی آدمی نبود که بشه با هاش راحت باشیم. چقدر اصرار داشتیم کارآموزی بریم شرکت گاز و بعد از یه مدتی فهمیدیم خدا رو شکر که جور نشد!چون واقعا علافی بود! احتمالا تا برسیم به آینده به نتایج بیش تری می رسیم. مثلا می گیم چقدر زور زدیم که این بهروز رو خام کنیم ولی همون بهتر که نشد چون بعدها فهمیدیم که معتاد از آب در اومد!!! یا چه خوب شد فلانی به خواستگاری ما نیومد چون حتما بهش جواب رد می دادیم!!!! (این مثال آخری بیش تر برای تمدد اعصاب خوبه!!!) ************ اون روز تو آزمایشگاه با بهی (= بهروز!) سر یه دستگاه واستاده بودیم پویا داشت می گفت من هیچی سیالات یادم نیست و اصلا سیالاتم خوب نیست و ... من هم گفتم: من هم که از سرگل چیزی یاد نگرفتم منتها کتابهای ارشد رو می خونی یه چیزایی متوجه می شی! بهروز پرسید: مگه می خواین ارشد شرکت کنین؟ من و سارا گفتیم آره خب ! گفت: از من می شنوین اگه خیلی به درس علاقه مند هستین این کار رو بکنین اگه نه برین دنبال کار! من هم گفتم: علاقه ی آن چنانی که نه!!! ولی خب معمولا عشق و علاقه بعدا ایجاد می شه!!!!! (به این می گن گوشه دادن!) گفت: خلاصه اگه ارشد قبول نشدین شیرینی شو برای من بیارین!!!! چون قبول نشدنش بهتره!!! (بیچاره نمی دونه شیرینی و اینا رو باس خانواده داماد بیارن!!) گفتم: استاد شما از حالا پیش بینی می کنین که ما قبول نمی شیم واسه همین این حرفا رو می زنین!! می گه نه! می خوام اگه قبول نشدین نارحت نشین!!!! از حالا داره دیکتاتور بازی در میاره!!! خیال کرده! می خواد از حالا تو گوشمون بخونه که همسر آینده ش باس کنج خونه بشینه واسه آقاشون شال گردن ببافه!!! یا فکر کرده می ریم کار می کنیم حقوق رو دو دستی تقدیم آقا می کنیم؟! از حالا داره بهمون القا می کنه ارشد و این حرفا ملغی س!!! البته بد هم نمی گه!!!کی حوصله ارشد داره!! ولی خب باس نمایشی هم که شده جلوش واستاد تا روش بالا نره!! تازه بعدش سارا داشت بلند بلند می گفت که تابستون امسال احتمال داره بره کانادا! بعد از این که از آزمایشگاه بیرون اومدیکم می گم: جریان جدی ئه؟ می گه نه بابا!!!! خواستم جلو این یارو کلاس بذارم!!!! راستی این هم عکس بهروز !!! اسمش روسرچ زدم آورد!!اخه این دانشجوهای دکتری دانشگاه براشون صفحه شخصی گذاشته!!
این دایره های دور کله ش هم داره فکر کردنش رو نشون می ده!!!!(این بهروز خان ما با گوش هاش فکر می کنه!!) اون قرمزه ی روی کتش هم قلبشه که داره تاپ تاپ می زنه!!! فقط جون من عینک رو داشته باشین!!! واقعا این لبخند ملیح دل آب کن نیست؟؟؟ مدیونید اگه از گره ی کروات بدون اجازه مدل بردارین!!
******** اون روز داشتم شاد و خرم و کیف قرمز به دوش از دانشگاه بر می گشتم! یه پسره از این علافای بیکار انگل جامعه برداشت گفت: خیلی خوشگلی ها! من هم تو دلم گفتم: ایشش! خجالت نمی کشه! خوشگلم که هستم! به خودم مربوطه! خجالت نمی کشه! چه جسارتا!!! بعد کم کم رفتم تو فکر و خیال که اگه روز خواستم رییس جمهور بشم خلیل جوادی برام می خونه: " کار ندارم شما الی یا بلی!! حد اقلش اینه که خوشگلی!!!!" همین طور تو فکر و خیال بودم که دو تا چهارراه بعد یه پسره دیگه گفت: کیفت خیلی خوشگله ها!!!! ولی حیف خودت زشتی!!!!! یه متر بالاتر که رفتم تازه واسه م جا افتاد که بهم چی گفته!!!! می خواستم برگردم یه چیزی بهش بگم!!! باز هم تو دلم شروع کردم به بد و بیراه گفتن!!! پسرکه ی عوضی! خجالت هم نمی کشه!! خر چه داند مزه ی نقل و نبات!!! خوشگل زشتی چی حالیش می شه پسره ی معلق!!! (جعلق بود یا معلق؟؟) ولی جدی خیلی حرصم گرفته بود! یه چیزی از درون بهم می گفت: خداییش حمیده! خودمونیم! اگه می گفت هم کیفت خوشگله هم خودت باز هم این قدر عصبانی می شدی؟؟؟ من نمی دونم چرا پلیس امنیت اجتماعی نمیاد این اراذل رو که با روح و روان دختر مردم بازی می کنن دستگیر کنه! لااقل بیاد بهشون آموزش بده که به دختر مردم چطور تیکه بندازن!! صد رحمت به شعور همون انگل اولی ئه!!! شب رسیدم خونه دو ساعت جلو آیینه!!!! هی خودم رو توجیه می کنم می گم نه عزیزم!! باور کن انگل دومیه منظوری نداشته1!! در ثانی! تو از دانشگاه برگشته بودی! خسته! کوفته!!! اگه زن پسردایی هم بود زشت معلوم می شد!!!!
************ دیروز تو دانشگاه به سارا می گفتم در زمینه ی دوست من خیلی آدم بی وفایی هستم! موقعی که اومدم راهنمایی دو سه روزی غصه می خوردم که هیشکی دوست دوره ی دبستان نمی شه! بعد یه مدت که با بعضی بچه ها جور شدم و به اصطلاح رفیق شدم!! گفتم نه بابا!!! خاک تو سر دوستای ابتدایی! اینا که خیلی بهترن!!!! باز وقتی رفتم دبیرستان دو سه روزی غصه خوردم که حیف شدن این دوستای راهنمایی!!! هیشکی مثل اونا نمی شه! باز دوباره با یه عده دوست شدم گفتم گور بابای دوستای دوره ی راهنمایی!!!! اینا که خیلی بهترن!!! باز رفتم دانشگاه!! این دفعه یه مدت بیش تری غصه خوردم ! گفتم هیشکی دوست دوره دبیرستان نمی شه بعد که باز با سارا و بقیه شیش شدم گفتم: بمیرن دوستای دوره ی دبیرستان!! اینا که خیلی باحال ترن!!! حالا جالبه داشتم اینو تعریف می کردم همون جا یکی از پشت زد به شونه م گفت: حمیده!! برگشتم دیدم یکی از بچه های دوره دبیرستانه!!!! ************ یه پسره ای هست تو دانشکده ما که طفلی تعادل حرکتی نداره. یعنی موقع راه رفتن دست و پاش نوسان داره! فکر کنم یه مشکل مغزی داره منتها نه از نوع عقب موندگی و این حرفا! اون روز من و سارا داشتیم می رفتیم سمت در غربی این داشت می دوید!خب طبیعی که دوییدن همچین آدمی یه کم ناموزونه! حالا من و سارا اگه هر کدوم تنها بودیم به همچین صحنه ای نمی خندیدیم! به هر حال از دوره ی کودکستان به همه مون گفتن که نباس به عیب جسمانی کسی خندید ! یا چه می دونم! اگه بخندی یا شوهرت این شکلی می شه یا بچه ت این مدلی از کار در میاد! حالا اون روز هر دو فارغ از این اصول تربیتی و اخلاقی!! خنده مون گرفته بود و می خواستیم به روی هم نیاریم که از چی خندمون گرفته! من هم برای این که خنده مو به یه چیز دیگه ربط بدم برگشتم متنی رو که رو یه پرده نصب کرده بودن بخونم! سارا هم دقیقا همین کار رو کرد! حالا می بینیم پرده ی تسلیت بود!!! بابای یکی فوت کرده بود هم کلاسی هاش واسه ش پرده زده بودن! سر همین قضیه باز غش کرده بودیم از خنده! فرض کنین دو نفر رو بروی یه پرده ی تسلیت واستادن و دارن غش غش می خندن!!!! گفتیم اقا جهنم! بذار یا شوهره این مدلی بشه یا بچه هه!!!! *********** راستی یه خبر داغ!!! دارم برای بار دوم خاله می شم!!! احتمالا بعد از این یکی برای بار دوم عمه می شم!! باز بعدش برای بار سوم خاله می شم! باز سه باره عمه می شم!!!!! یکی نیست بگه این طفلی ها شوهرخاله می خوان! شوهر عمه می خوان!!! چرا این بچه ها رو از حق طبیعی خودشون محروم می کنین آخه!!!!! هی! نمی دونین چقدر حسرت می خوری وقتی تصور می کنی یکی بهت می گه! زن عمو! زن دایی!!!! (مثل این زن هایی که بچه شون نمی شه!!!)
طفلی این گوساله ی من معلوم نیست می خواد نوه ی چندم از کار دربیاد!!!! این قسمت آخر شمس العماره چقدر شکور و دریا تابلو بودن!!!! یه جا شکور به دریا گفت: باز شب نیای یقه ی منو بگیری بگی من بچه می خوام!!!! هی ما ماهواره نمی خریم که از این حرفا نشنویم نمی ذارن دیگه! *********** راستش من هم راضی نبودم همچین قالبی واسه وبلاگ بذارم ولی چاره نداشتم! چون قالب قبلی با عکس تو وبلاگ سازگاری نداشت و صفحه رو شیفت می داد پایین! فعلا همین زرد و صورتی رو تحمل کنین تا بعد! خب دیگه دوستان! ما بریم! زت زیاد!!!! بدرووووووووووووووود. *** این درخت بارور که سالهاست فریدون مشیری
کلمات کلیدی: روزمره
|
|
| اوضاع به هم ریخته! |
| ساعت ٧:٠٦ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠ |
|
لوله ی آبمون ترکیده! اتاقم به هم ریخته س! درسای ارشدم مونده! (جزوه های های لایت شده ت صحیح سالمن نجمه جون! نگران نباش!!!! همه ش صدای دلر تو گوشمه! موبایلم رو دو هفته پیش دزدین! گزارش کار آز عملیات مونده! از شوهر موهر خبری نیست! دندونام شده عین دندون مصنوعی! دیگه مونده این وسط ننه بابامون هم طلاق بگیرن تا کلکسیونمون کامل بشه!! البته این مورد آخر مشکل نداره! چون از یکی شنیدم این طوری بدون کنکور می رم ارشد!! اه!
**************
از دیروز این قدر اسم لوله و زانویی و این حرفا شنیدم که شما ها رو هم شبیه لوله می بینم!
درسا تا جایی که به خودم مربوط باشه و مغلوب شرایط محیطی نشم بد پیش نمی ره! فقط هنوز که هنوزه نفهمیدم حرف حساب این مرتیکه های محترم لژاندر و بسل چیه؟؟؟ برای سارا فردا خواستگار میاد! برای ما فردا لوله کش میاد ادامه ی کار!
این سریال شمس العماره رو نگاه می کنین؟ من که بین بهروز و پرهام دل به شکم!!!! حوصله ی فرهاد رو ندارم! هنرمندا آدم های شل و لی هستن! پیمان هم که خل و چل می زد! به قول سارا این موردها فقط به درد دوستی می خورن! خاک تو سرش کنن با اون اظهار نظرش! اون دو تای قبلی رو ندیدم که دربارشون نظر بدم! کلا سریال آموزنده ای ئه! مصداق همین جمله ی "هر خل یه بویی داره" ست! ( گل رو برای جنس مونث به کار می برن!!
****************
اون روز تو آز عمل این سارا همه ش می خواد پاچه ی بهروز رو بگیره! حالا بهروز هم خودش کم کخ نداره ولی خب! این سارا خیلی جدی ش می گیره دیگه!!! یه گروهمون 4 نفره ایم. یه دونه چیز پتک مانند رو میز آزمایشگاه بود سارا پرسید این دیگه واسه چیه؟ بهروز گفت: واسه این که بزنی تو سر دانشجو هایی که تو آزمایشگاه فعالیت نمی کنن و همه ش می خندن!!! (البته منظورش به ما نبود! یعنی فکر نکنم که به ما بود!
ما که هنر نیست! اگه عرضه داره بیاد ما رو بگیره! باز یه جای دیگه بهروز گفت: آقای فلانی (هم گروهی مون) که خیلی پسر خوبی هستن! سارا هم با حرص گفت: آره دیگه! بد فقط ما دو تا هستیم!!! من هم واسه این که سولماز ناراحت نشه که حسابش نکردیم اشاره کردم به سولماز گفتم نه! بد ما سه تا هستیم! سولماز هم گفت: مرسی که من رو هم آدم حساب کردین! خلاصه تا این یه چیزی می گفت سارا هم باهاش بحث می کرد! هی نصیحتش می کنم می گن: نکن دختر! به جای این که عصبی بشی جوابش رو با ظرافت های کلامی بده! آخه نیست من خودم اند ظرافت های کلامی ام! تو این جور مواقع اول می خندم بعد که خندیدم یادم می ره که جوابش رو چی خواستم بدم! نهایتش بعد از کلی فکر می گم: نخیر هم!!! خدا هم خواستگار رو واسه کیا می فرسته؟!!!
نمی شد فردا خونه سارا اینا لوله کش میومد خونه ما خواستگار؟!!
********************
امروز قرار بود بریم از طرف درس محیط زیست بازدید! (همون درسی که استادمون گفته بود می تونه در ازدواج شما نقش داشته باشه!!) حالا بازدید از کجا؟؟؟؟ بازیافت زباله!!!! دیگه ما هم گفتیم نه استخون مرغ نه نفرین سگ!! حالا جالبه تو همچین مکانی که امثال من در حد یک بازدید حاضر نیستن برن افرادی کار می کنن با درآمد حدود سی چهل هزار تومن! شاید هم پنجاه هزار تومن! البته فکر کنم استاد گفت شصت هزار تومن! شاید هم گفت هفتاد هزار تومن!! اه! حالا هر چی! به هر حال حقوق زیر 100 تومن! (حافظه ی عددیم افتضاحه!) *********
خب دیگه! چون که دوستان خسته نشن این پست رو همین جا تمومش می کنم!!! (راستش رو بخواین دیگه حرف کم آوردم گفتم یه منتی سر بقیه بذارم!)
گفتم که فردا قراره واسه سارا خواستگار بیاد؟ ها راستی! گفتم!!!!
فعلا!!!!!!!!
کیست که از دو چشم من در تو نگاه می کند هوشنگ ابتهاج (سایه) (نمی دونم چرا اول پست خالیه!!! هر چی انگولکش کردم درست نشد!)
کلمات کلیدی: روزمره
|
|
| احوال حمیدیه! |
| ساعت ۸:۳٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠ |
|
و اما آن چه که گذشت! طی یک قرار تلفنی به سر قرار رفتیم و سیم کارتمان را تحویل گرفتیم! پرسیدیم گوشی کو؟ گفت: من فقط همین رو پیدا کردم! خلاصه ! ما هم یک هفته از یک گوشی داغون زاپاس استفاده کردیم تا بعدش طی معامله ای با خواهری، صاحب یک کا750 شدیم! قضیه از این قرار بود که این گوشی در زمان های قدیم مال شوهرخواهری بود و ایشان با گذشت زمان و پیشرفت تنکولجی برای خود از این گوشی خفن ها خریده بودند و این گوشی را انداخته بودند کنار! و چنین شد که در طی یک مکالمه ی تلفنی با خواهری قرارداد جوش خورد!! البته نزدیک بود قرارداد به هم بخوره ! به خواهری گفتم مهتاب که آنفولانزای خوکی گرفته اومده کنار من نشسته و چند بار به جزوه ی من دست زده و اینا! خواهری هم به فکر فرو رفت . گفت: ببین حمیده جان! نمی خواد زحمت بکشی بیای گوشی رو از من بگیری با پیک موتوری برات می فرستم!! اصلا آقا ما گوشی فروشی نداریم! تازه یادم اومد فروختیمش به نفر قبلی!!!
این هم از خواهر!!! تا این که روز 8/8/88 خودش اومد خونمون و گوشی رو بهم داد! و این جانب گوشی دار شدم! امکاناتش خوبه!! باهاش می شه صحبت کرد! اس ام اس هم می شه داد! زنگ ساعت هم داره!!خلاصه پرفکت پرفکته!!! برای تبرک گوشی هم چند تا عکس از خودم گرفتم!! منتها نمی دونم چرا لبخندهای من شبیه پوزخنده!! موقع لبخند زدن فقط یه طرف لبم بالا می ره!!! اون طرف دیگه رو باید با دست تنظیم کنم!!! فکر کن! مراسم عروسیت باشه فیلمبردار بگه: عروس خانم یه خنده ی نمکی بکن!! از این لبخندای دندون نما بزن!!!!! وای خدامرگم! تصورش هم وحشتناکه!!!! **************** شب جمعه تو این کوچمون عروسی راه انداخته بودن با سر و صدا!!! تا 2 شب هم ادامه داشت!! البته این مسئله خیلی وقته به عنوان معضل بررسی شده و خیلی جاها هم نقدش کردن که نباید سر و صدای مراسم عروسی مزاحم بقیه باشه ولی هنوز بعضی ها این کارا رو نشونه ی ... نمی دونم نشونه ی چی می دونن! البته ما هر چی رو ازش عیب می گیریم چند وقت بعد بهش مبتلا کی شیم! مثلا اگه یه شب دیدین یه جا عروسیه و یه دختر خانمی با چهره ای که پوزخندی دل نشین!! روش نقش بسته داره وسط خیابون قابلمه می زنه!!!! شک نکنین که منم!! ************ امروز مامانم یه دوره قرآن زنانه (همه شون همسایه ها بودن) گرفته بود خونه! موقعی که من رسیدم وسطاش بود و یه راست رفتم تو اتاقم! دیگه منتظر بودم مجلس تموم بشه و همه برن تا من بیام بیرون چایی بخورم و ناهارم رو گرم کنم! ولی مگه فک این خانم ها ترمز می کرد!!! همه شون پشت سر هم حرف می زدن! خیلی ها نمازشون رو هم این جا خوندن!! صدای یه پیرزنه ای میومد که می گفت من که باید نماز غفیله و نافله ام رو هم بخونم تا خیالم راحت بشه!!!! ای خدا! حالا بیا و درستش کن! حالا همون پیرزنه صاف واستاده بود جلو در اتاق من به نماز خوندن! مامانم از اون در دیگه اومد گفت در رو باز نکنی که در می خوره به صورتش!!! خلاصه همه رفتن و این خانمه موند!!!! مامان با نگرانی اومده تو اتاق می گه: این خانمه عقل درستی هم نداره!! نمی دونم چرا نمی ره؟؟ تازه مفاتیح هم می خواد که دعا بخونه!!
گفتم چه می دونم! شاید یکی من رو واسه پسرش پسند کرده این خانمه رو به عنوان نشون کردگی!!! گذاشته خونه ما!!!
ولی خیلی پیرزن بامزه ای بود!! یه جوری حرف می زد که انگار قصد رفتن نداره!! خوبه دیگه! ما خودمون کلا حوصله دوره و مجلس گرفتن و این حرفا رو نداریم! مخصوصا تو جمع همسایه ها و اینا! بعد خدا هم همچین مهمونایی می ذاره تو پاچه ی ما!!! خلاصه نمی دونم چقدر طول کشید که خانمه یادش اومد خونه ش یه جای دیگه ست و تصمیم گرفت برگرده!!!! ************** جدیدا یک کتاب خوندم از شهرنوش پارسی پور به اسم "سگ و زمستان بلند!" آقا کل کتابش من اگه یه بار کلمه ی سگ دیدم و یه بار هم زمستان!!! داستانش بد نبود . دلم برای یکی از شخصیت های داستان یه ذره شد!!! احساس کردم قبلا می شناختمش! یکی از همین آدم های دور و برمه! ولی شبیه هیچ کس نبود!!!
راستی این هفته نیروگاه هم رفتیم! دوباره مهندس رو دیدیم! کلی ازمون معذرت خواهی کرد که روز ارائه وسط صحبت های من حرفای الکی زده!!! بعدش هم گفت این چیزی رو که بهتون می گم واللهن!! ناموسن !!! حتما جدی بگیرین! قسم خوردم باور کنین!!! این پروژه ای رو که واسه نیروگاه انجام دادین اگه ادامه ش بدین آینده ی کاریتون تامینه!!!! موضوعی ئه که تا حالا هیچ کس بحث نکرده روش! دیگه خلاصه کلی حرف زد! بعدش هم بهمون داد 18!!! گفت دو نمره ی دیگه بمونه واسه این که دوباره برگردین!!! (نمی دونست با از این جمله ی آخری برداشت عاشقانه کردیم!!
************** دیدین بعضی وقتا آدم یه حرفی یا جمله ای رو یاد می گیره دوست داره یه جا خرجش کنه؟! حالا قضیه ی زیر رو بخونین!! این خواهری که وبلاگش رو آپ نمی کنه! من مجبورم بعضی از خاطراتش رو انعکاس بدم!!!! خودش هم که فقط خاطرات باکلاسش رو تعریف می کنه!!! یه بار امید رو که مریض بوده می بره کلینیک ویژه ی کودکان! منشی ئه بهش شماره می ده. خواهری می گه: کی نوبت ما می شه؟ خانم منشی ادا اطواری هم که از اول تا آخر داشته به موهای بدرنگش ور می رفته می گه: به شماره ها کاری نداشته باشین!!! شما حدود یه ساعت دیگه نوبتتون می شه! خلاصه این خواهری اینا می رن می گردن و بعد از یه ساعت برمی گرده! بعد می بینه که منشی داره با پارتی بازی مریض ها رو می فرسته تو! اولش می خواسته به رو نیاره و هیچی نگه بعد دیده امید که حالش زیاد هم خوب نبوده شروع می کنه به گریه کردن!!! و چنین می شود که حس مادری خواهری او را در تنگنا قرار می دهد و می گه: یعنی چی خانم؟ من که زودتر نوبت گرفتم! بعد از یک ساعت شما دارین افرادی که جدید اومدن رو می فرستین تو؟ خانم منشی هه هم پشت چشمی نازک می کنه و می گه : خب اگه ناراحتیت می تونین وقتتون رو کنسل کنین!!!! خواهری هم می گه: ( به این جمله خوب دقت کنین!!!): من توی فکستنی رو کنسل کنم وقتم رو کنسل نمی کنم!!!!!!واسه من یه کنسل گفتن یاد گرفتی؟ بعدش هم می گه دو نفر آدم عرضه ندارین چهار نفر رو راه بندازین و ...!!! خلاصه در کمال اقتدار حال اون دو تا منشی ای که از لابلای دستمال کاغذی آقا فیله افتاده بودن رو می گیره!!!! و بعد هم نوبتش رو بهش می دن!!! حالا اینا به کنار!!! من همه ش دنبال یه فرصتی هستم به یکی بگم " من توی فکستنی رو کنسل کنم وقتم رو کنسل نمی کنم" ولی خب هنوز موردش پیش نیومده!!! البته بعد از آن سکانس اکشن امید به مامانش می گه: تو که آبروی منو بردی مامان!!! چرا سر و صدا راه انداختی؟!!!
***************
خب این هم از اینا!
الان شمس العماره شروع می شه! حتی اون پری خانوم خل و چل هم تونست خودش رو تو دل اون عمو هرمزه جا کنه!! با اون عشوه های خرکی و خنده های الکی!! اگه واقعا این موضوع حقیقت داشته باشه که مجاورت و هم صحبتی بتونه یک مرد رو تا حدی جلو ببره که تقاضای ازدواج بده باید گفت مردها موجودات خیلی ضعیفی هستن! (البته دور از جون مردای دور و بر!!) حالا اون که سریال بود واقعیت نبود! من چرا مورچه گازم گرفته؟ اصلا بی خیال تی وی!! به جای این که به جوون های ما تلقین کنه با کار و تلاش و ... می تونین سرتون رو مثل مرد بالا بگیرین می گه با مای بی بی می تونی سرتو مثل مرد بالا بگیری!!! *************** فعلا
مهرورزان زمان های کهن هرگز از خویش نگفتند سخن که در آنجا که ((تو)) یی دیگر آواز نیاید از من ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد هر چه میل دل اوست بپذیریم به جان هر چه غیر دل اوست بسپاریم به یاد آه! باز این دل سرگشته ی من یاد آن قصه ی شیرین افتاد بیستون بود و تمنای دو دست آزمون بود و تماشای دو عشق در زمانی که چو کبک خنده می زد شیرین تیشه می زد فرهاد نتوان گفت به جانبازی فرهاد افسوس نتوان گفت ز بیدردی شیرین فریاد کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است عشق در جان کسی ریختن است کار فرهاد بر آوردن میل دل اوست خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آمیختن است رمز این قصه کجاست؟ که نه شیرین زیباست! آنکه آموخت به ما درس محبت ، می خواست ((جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی به وصالش برسی یا نرسی! سینه بی عشق مباد!))
فریدون مشیری
کلمات کلیدی: روزمره
|
|
| دزدی !! |
| ساعت ٩:٥٦ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳ |
|
ببخشید دوستان! تازگی ها عجیب کم ظرفیت شده ایم! نمی توانیم دو کلام حرف در این حلقوم صاب مرده نگه داریم!!! برای امید خان منائی (منائی درسته؟) خواندیم به سرمان آمد!! برای همین سرعت آپ کردمان با سرعت نور برابری می کند! البته برای این که کامنت های پست قبل را هنوز جواب ندادیم و ثابت کنیم راضی به زحمت کامنت گذاشتن مجدد شما نیستم ، کامنتینگ این پست را می بندم. امروز وقتی سوار یک اتوبوس شلوغ و پلوغ شدم بعد از یک ربع فهمیدم موبایلم تو کیفم نیست! اول خیال کردم خونه جا گذاشتم ! اما بعد یادم اومد که همین سر ایستگاه برای دیدن ساعت درش آوردم! دیگه ملت رو منتر خودم کردم که بگردین دنبال گوشیم!!!! حالا این وسط یه عده به جای این که به آدم دلداری بدن می گن: اوووه! حتما دزدیدن ازت!! می گم: آخه مدل گوشیم پایین بود. قیمتی هم نداشت! خانمه می گه: کجای کاری خانم؟ امروزه به خاطر 5000 تومن به آدم چاقو می زنن!!! هر کس پیشنهادی می ده! بعضی ها که با ملاحظه ترن بهم امید می دن که می تونی پیداش کنی! بذار اتوبوس خلوت بشه! بعضی های دیگه خاطرات خودشون رو تعریف می کنن که تو فلان اتوبوس کیفشون رو زدن و ...
اعصابم به شدت خورد شده بود! خود گوشی و سیم کارت رو هم رفته 30 تومن هم نمی شد ولی یه جور وابستگی به گوشیم داشتم!!! گفتم: خدا کنه همه ی اینا خواب باشه!!! ولی دیدم نه!! میله های اتوبوس مرتبه و صافه!!! روبروی راننده یه گلدونه!! هیچ کس حرکت غیرعادی از خودش نشون نمی ده!! از همه بدتر این که همه ی آدما لباس تنشونه!!! پس اصلا نمی تونه خواب باشه!!! یاد شکلات تلخ افتادم که لپ تاپش رو دزدیده بودن!! گفتم یه زنگ بهش بزنم یه بار دیگه ابراز همدردی کنم بعد یادم اومد با چی زنگ بزنم آخه!!!! گوشی یه دختری رو گرفتم زنگ زدم خونه! به مامانم گفتم برین دور و بر ایستگاه اتوبوس شاید اون جا انداخته باشم!!! مامان هم می گفت: اصلا به جهنم! خودت رو ناراحت نکن!!!(اصولا به حرف مامان ها از پشت تلفن و از راه دور نمی شه اعتماد کرد!!! چون اون لحظه احساساتی حرف می زنن! مطمئنا برگردم خونه من رو می فرستن جهنم!!!) رفتم دانشگاه! نیم ساعت دونبال کلاس حل تمرین گشتم از آخر پیداش نکردم! خود استادش رو دیدم حل تمرینامو بهش دادم!!! همه ی عالم و آدم ذهنمو پر کرده بودن که موبایلم رو دزدیدن! کلی دنبال مقصر گشتم!! تقصیر این اتوبوسرانی ئه با این اتوبوس فرستادنش! تقصیراباباست که یه گوشی خوب برام نخرید! (این دلیلش خیلی ضایع بود!!!) تقصیر زهره یی بود که کنترل 1 منو انداخت اگه نه من امروز مجبور نمی شدم بیام چون فقط کنترل 1 داشتم!! تقصیر منه که تمرینامو زود حل نکردم بدم یکی از بچه ها بده به حل تمرین! تقصیر مامانه که امروز قرمه سبزی رو با کوفته قلقلی درست کرد!! ده بار گفتم قرمه سبزی باست با گوشت گوساله باشه تا مزه بده!!! خب همین موضوع ذهن منو مشغول کرده بود باعث شد حواسم پرت بشه!!
تقصیر ... از آخر نفهمیدم تقصیر کیه فقط فهمیدم دزد محترم از همه بی تقصیر تر و بی گناه تر هستند!
چند بار با گوشی طاهره شمارمو گرفتم ولی یا می گفت در دسترس نیست یا می گفت خاموشه! طاهره دلداریم می داد که خودتو ناراحت نکن! گفتم طاهره جان! باور کن اصلا ارزش مادی نداشت ولی نگرانی من از اینه که دست یه آدم روانی افتاده باشه!! و بعد بیاد از یه سری اس ام اس هایی که تو گوشی مه علیه من استفاده کنه!!!!! طاهره با بهت پرسید: مگه چه جور اس ام اسی تو گوشیته؟ یهو دو زاریم جا افتاد که موقع عصبی بودن آدم پته پوتشو رو آب نمی ریزه!!!! گفتم: ها!!! هیچی!!! چیز خاصی نیست! گفت: آدم رو می ترسونی حمیده!!! ** برگشتم خونه خطم رو یک طرفه کردم! به 110 هم زنگ زدم!!!! گفت باید بری دادگاه تقاضا بدی!! ها چیه؟ تعجب می گنین!!! آدم دلباخته بشه، جانباخته بشه، مالباخته نشه!!! به قول ابوالقاسم حالت: "پول است نه جان است که آسان بتوان داد!!" بعد چند بار دیگه شماره مو گرفتم آخرش یه دخترخانم مودبی گوشی رو برداشت و گفت تو ایستگاه اتوبوس پیداش کرده!! شماره ی خودش رو هم به من داد گفت فردا بیا سر همون ایستگاه تا گوشی تو بیارم! توضیح هم داد که امروز سر کار از یه جریانی عصبی شده بوده دیگه به گوشی ور نرفته که شماره تماس من رو دربیاره!!! حالا سارا و خواهری می گن: شاید این دختره دزد گوشی ت بوده!!! می گم نه بابا!!! به گوشی خودش زنگ زدم پیغام گیر داشت!! حد اقلش می شه گفت که مدل گوشیش از گوشی من خیلی بالاتره! در ثانی! دلیل مهم دیگه این که آهنگ پیشواز تماسش یه شعری بود با صدای خسرو شکیبایی!! خب این یعنی چی؟ یعنی صدای خسرو شکیبایی رو دوست داشته!! خب این یعنی چی؟ یعنی این که احساس داشته!!!! خب این یعنی چی؟ یعنی این که شعور داشته! خب این یعنی چی؟ یعنی که انسان بوده!!!! حالا فردا باهاش قرار گذاشتم برم گوشی رو بگیرم!! سارا می گه با مامانت برو!!! می گم بیشین بینیم با! این هم از ماجراهای امروز!!
آخیــــــــــش! راحت شدم!! چقدر به من سخت می گذره یه اتفاقی تو زندگی م بیفته و شما با خبر نشین!!!! فعلا!!! پی نوشت: این پرشین بلاگ امکان بستن کامنتینگ نداره؟؟کو پس؟ من نمی بینم؟!!!!
کلمات کلیدی: روزمره
|
|
| آنفولانزای خوکی!! |
| ساعت ۸:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢ |
|
وااااااااااای!! خدا یا! امروز چه روزی بود! پشت سر هم اتفاق های ناجور!! اون از اول صبح که داشتم برای خودم خوش خوشان راه می رفتم و دیدم اتوبوس مورد نظر از راه رسید! هی به خودم گفتم حمیده بدو! بعد این اندرونی باکلاسم بهم گفت: نه نمی خواد بدویی! زشته! تازه بدوئی هم نمی رسی!! (کلا این اندرونی باکلاسه وقتایی که باید پیداش بشه نیست وقتایی که نباید باشه سر و کله ش پیدا می شه!) خلاصه نشون به اون نشون که تا 10 قدمی اتوبوس رسیدم و غرورم اجازه نمی داد بدوم!
هیچی دیگه! یه ربع دیگه واستادم تو ایستگاه معطل! ایستگاه اخر پیاده شدم تا اتوبوس دومی رو سوار بشم! دیدم سر ایستگاه پرده زدن که دیگه اتوبوس این جا وا نمیسته! باید بری قبل از میدون سوار بشی! دیدم اووووووووه! قبل از میدون کجا من کجا؟ گفتم جهنم ! یه تاکسی گرفتم از اول ملک آباد تا خود دانشگاه! شد 200 تومن!!! سال اول سه برابر این راه رو می دادم 200 تومن!!! خلاصه رفتم سر کلاس سلجوق! مهتاب بعد از دو هفته اومده بود دانشگاه! بهم گفت جزوه ی دو جلسه آخرت رو بده حمیده! من هم بهش دادم!! آخر کلاس به سارا می گم این مهتاب هم عجب دو دریه! دو هفته نمیاد دانشگاه! سارا گفت: مگه نمی دونستی؟ گفتم چی رو؟؟ گفت: این که مهتاب آنفولانزای خوکی گرفته؟؟ اولش فکر کردم شوخی می کنه گفتم برو بابا! گفت: جدی می گم! از خودش بپرس!!!! گفتم خدا مرگت نده سارا!!! لااقل می گفتی که من جزوه م رو بهش ندم!!! ای بدبخت شدم رفت!! حالا سارا می گه نگران نباش! اگه یه بار بگیری عوضش دیگه تا آخر عمرت نمی گیری!! باز می بینه نگرانم می گه: خب اگه از جزوه هات به جای دستمال کاغذی استفاده نکنی و بهشون زبون نزنی طوری نمی شه!!!!! از آخر هم گفت: بیا و. از خیر این جزوه ها بگذر!!! دو جلسه که چیزی نیست! بشین دوباره بنویس!!!!
یعنی جدی جدی می شه از این راه آنفولانزای خوکی بگیرم؟ نه بابا! فکر نکنم! من اصلا سال به سال مهتاب رو نمی دیدم! بهش تا حالا دست نداده بودم! اصلا به مهتاب فکر نمی کردم!!! تازه خیلی وقتا واسه این که حوصله ی سلام و احوالپرسی نداشتم می دیدمش عین این بی شعورا رومو می کردم اونور! اصلا شماره ش تو گوشیم نیست! اگه بود هم پاک می کردم!!!! نه این که فکر کنین من جون عزیزم ولی خب این یعنی چی؟؟؟؟؟؟
خلاصه از سارا خدافظی کردم و سوار اتوبوس شدم! تو اتوبوس دوم رو صندلی نشسته بودم و سرم رو چسبونده بودم به شیشه و برای خودم فکر و خیالای قشنگ قشنگ می کردم!!! دو ایستگاه مونده بود به خونه اتوبوس خاموش کرد! همه ی مسافرا پیاده شدن!!! من هم هلک هلک پیاده را افتادم سمت خونه! بعد ده متر دور نشده بودم دیدم اتوبوس راه افتاده و مسافرا سوارش شدن!!!!
فقط انگار منو می خواستن از اتوبوس بندازن بیرون!!!
دیگه وقتی داخل کوچه شدم منتظر بودم همسایه مون از پنجره ی خونه ش تشت آب لباسشوییش رو خالی کنه رو سر من!!!! به جون خودم اگه می ریخت هیچ اعتراضی نمی کردم! پوستم کلفت شده بود! کلا این سازمان اتوبوس رانی و اینا می خوان بدونن دلخوشی من چیه همون رو از من بگیرن!!! تا حالا دو تا مسیر خوب از خونه تا دانشگاه انتخاب کرده بودم هر دو تا ایستگاه هاش عوض شد!!!!
برای مامانم جریان آنفولانزای خوکی مهتاب رو تعریف می کنم می گه وای به حالت اگه اون جزوه ها رو پس بگیری!!!!! ********** امروز رفتم ژتون غذا مو شارژ کنم! 10 تومن ریختم به حساب آقاهه گفت خودتون برین با کامپیوتر اینجا رزرو کنین! از این کامپیوتر فینگر تاچینگ ها گذاشته بودن!!! (یعنی از اینایی که با لمس انگشت کار می کنه!!! دیگه نیست یه مدت دارم 504 می خونم انگلیسیم خیلی سطحش رفته بالا! اولش که با این شی عجیب روبرو شدم به سارا گفتم بیا بریم به آقاهه بگیم که موس و صفحه کلید کامپیوتر رو دزدیدن!!!! ولی سارا همچین تکنولوژی ای رو معلوم نیست قبلا کجا دیده بود!!!! خلاصه پدر انگشتامون در اومد!!! روبروی در شیشه ای هم واستاده بودیم هر کی رد می شد فکر می کرد داریم انگشتامون رو به زور تو یه چیزی فرو می کنیم در میاریم! *************** در ضمن دوستان! در راستای پزدهی باید عرض کنم که الان درس 19 کتاب 504 هستم!!! (حالا خوبه همه درس سی به بعد باشن!!!) ولی آدم می شینه انگلیسی می خونه یه کم کافر می شه ها!!! ای ننه! خب عیب و قبح بعضی چیزا ریخته می شه!!! مثلا این جمله: ( چون مونا حسود بود اجازه نمی داد دوست پسرش با دخترهای معرکه گیر برقصد!!!) (تازه این قدر جو زده می شم که همون جا می گم خاک تو سر مونا کنن الهی که این قدر این زنکه حسود نباشه!!) ************************ می گم من قبلا ها که ارشد نمی خواستم امتحان بدم هفته ای یه بار آپ می کردم ! ****** خب برم دیگه!!! این گزارش کار آزمایش بهروز مونده! هر چی سارا گفت بذار تو محاسباتش کمکت کنم گفتم نه! آخه گزارشکاری که یه نفر دیگه هم محاسباتش روانجام داده باشه به دلم نمی شینه!!! همچین احساس می کنم بهداشتی و تمیز نیست! ************** خب دوستان! برم دیگه! فعلا! این شعر رو تو وبلاگ دینا جون دیدم خوشم اومد! البته قبلا تو سریال مدار صفر درجه شنیده بودم! چه حالی می ده یکی این شعر رو برای آدم بگه! تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم میاندیشی که تو تردیدی اما تو تنها دلیلی تو خورشید رخشانی هستی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم سپیده که سر بزند هرگز نگو هرگز
کلمات کلیدی: روزمره
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : و اما من کیستم؟ این سوالی است که خودم به دنبال آن می گردم! شاید که لابلای نوشته ها خودم را پیدا کنم! پروفایل مدیر : حمیده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |







)
اون معافی
( به جان خودم از آخر این بهروز عاشق همین سارا می شه!!حالا عاشق سارا هم نشه به هر حال عاشق یکی دیگه می شه!



)

